○♥○ داستان های انگلیسی با ترجمه ی فارسی ○♥○

مهمان گرامی، به انجمن تخصصي کره فن خوش آمدید. شما در حال مشاهده انجمن به صورت مهمان هستید. لطفا برای بهره مندی از تمامی امکانات انجمن، عضو شوید !

اخبار انجمن

تیم ترجمه

جذب تیم ترجمه و مترجم تاپیک

ساماندهي

انجمن کره فن در ستاد ساماندهي پايگاه هاي اينترنتي ثبت شد تاپیک

تلگرام انجمن

در تلگرام به ما بپیوندین برای ورود کلیک کنید



کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان



○♥○ داستان های انگلیسی با ترجمه ی فارسی ○♥○
زمان کنونی: 01-23-2017, 01:46 AM
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: n96
آخرین ارسال: n96
پاسخ: 11
بازدید: 579




ارسال پاسخ
امتیاز موضوع:  
 
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

○♥○ داستان های انگلیسی با ترجمه ی فارسی ○♥○

نویسنده پیام
  • n96
    *
    عضو انجمن
    • ارسال‌ها: 444
    • تاریخ ثبت‌نام: Aug 2014
    • اعتبار: 128
    • پسند کرده: 5,223
      پسند شده: 2,213 در 417 پست
    • دل نوشته ی من :میدونی "دوست دارم" یعنی چی؟ د: دلموبهت میدم و: ولت نمیکنم س: سایه سرت میشم ت: تمام عمرم کنارت میمونم دا: داغون میشم از نبودنت ر: راه دلشکستنتو بلد نیستم، یادم نمیگیرم م: مرگم نمیتونه عشقمو از بین ببره پس الکی به هرکسی نگو دوستت دارم!................ دوستت دارم حرمــــــــــت داره.
      حالت من: هیچ کدام

      رتبه : 21 [LevelLevelLevelLevel]
      مجموع امتیازات: 2,398
      رنک 52 / 524
      92% مانده تا ارتقا رتبه

      رنک
      فعالیت 190 / 2398
      94% مانده تا افزایش رنک

      فعالیت
      تجربه 96
      4% مانده تا افزایش فعالیت

      تجربه
    08-30-2014|01:47 AM
ارسال: #1
○♥○ داستان های انگلیسی با ترجمه ی فارسی ○♥○

در اینجا داستان های انگلیسی قرار میگیره + ترجمشون به فارسیمهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد

اسپم ممنوعمهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد

(آخرین ویرایش در 09-05-2014 12:37 AM توسط n96.)
جستجو پسنديدن پست پاسخ با نقل قول
[-] کاربرانی که این پست را پسندیده اند:
!!Maryam!! (2014-08-30 16:33), Nahid74 (2016-01-08 10:43), Parisa_h (2015-11-17 00:03), royajoooon (2015-06-25 11:51), somayyeh (2015-06-25 11:49), zuko (2015-11-16 23:38)
  • n96
    *
    عضو انجمن
    • ارسال‌ها: 444
    • تاریخ ثبت‌نام: Aug 2014
    • اعتبار: 128
    • پسند کرده: 5,223
      پسند شده: 2,213 در 417 پست
    • دل نوشته ی من :میدونی "دوست دارم" یعنی چی؟ د: دلموبهت میدم و: ولت نمیکنم س: سایه سرت میشم ت: تمام عمرم کنارت میمونم دا: داغون میشم از نبودنت ر: راه دلشکستنتو بلد نیستم، یادم نمیگیرم م: مرگم نمیتونه عشقمو از بین ببره پس الکی به هرکسی نگو دوستت دارم!................ دوستت دارم حرمــــــــــت داره.
      حالت من: هیچ کدام

      رتبه : 21 [LevelLevelLevelLevel]
      مجموع امتیازات: 2,398
      رنک 52 / 524
      92% مانده تا ارتقا رتبه

      رنک
      فعالیت 190 / 2398
      94% مانده تا افزایش رنک

      فعالیت
      تجربه 96
      4% مانده تا افزایش فعالیت

      تجربه
    08-30-2014|01:51 AM
ارسال: #2
RE: داستان های انگلیسی با ترجمه ی فارسی

One summer day, when tourists were lining up to enter a stately house, an old gentleman whispered to the person behind him, “Take a look at the little fellow in front of me with the poodle cut and the blue jeans. Is it a boy or a girl!?” “It’s a girl,” came the angry answer. “I ought to know. She’s my daughter.” “Forgive me, sir!” apologized the old fellow. “I never dreamed you were her father.” “I’m not,” said the parent with blue jeans. “I’m her mother!”



یک روز تابستانی، وقتی جهانگردان برای وارد شدن به یک خانه با شکوه صف کشیده بودند، یک آقای مسن به آرامی به نفر پشت سر خود گفت: «یک نگاه به کودکی که جلوی من ایستاده و موهایش را مثل سگ های پشمالو آرایش کرده و شلوار جین آبی پوشیده بینداز. معلوم نیست که دختر است یا پسر؟!» شخص مقابل خشمگینانه جواب داد: «آن بچه دختر است. معلوم است که من باید این را بدانم که او دختر است! چون او دختر خود من است.» شخص مسن برای معذرت خواهی گفت: «لطفا مرا ببخشید آقای محترم! من حتی تصورش را هم نمی کردم که شما پدر آن بچه باشید.» شخص عصبانی که شلوار جین آبی هم پوشیده بود گفت: «نه نیستم! من مادر او هستم!» مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد

جستجو پسنديدن پست پاسخ با نقل قول
[-] کاربرانی که این پست را پسندیده اند:
!!Maryam!! (2014-08-30 16:33), Nahid74 (2016-01-08 10:43), Parisa_h (2015-11-17 00:04), royajoooon (2015-06-25 11:51), somayyeh (2015-06-25 11:49), zuko (2015-11-16 23:38)
  • *
    عضو انجمن
    • ارسال‌ها: 758
    • تاریخ ثبت‌نام: Aug 2014
    • اعتبار: 203
    • پسند کرده: 347
      پسند شده: 1,547 در 512 پست
    • دل نوشته ی من :از دنیـــای ِ واقــعـی و نــامــردیــاش ! پنــــاه آوردیــــم بــه دنیــای ِ مـجــازی ! غــافـل از این کــه ، آســمون ، هـــمون آسـمونــه ...
      حالت من: mashkook

      رتبه : 27 [LevelLevelLevel]
      مجموع امتیازات: 5,100
      رنک 66 / 663
      92% مانده تا ارتقا رتبه

      رنک
      فعالیت 320 / 5100
      95% مانده تا افزایش رنک

      فعالیت
      تجربه 53
      47% مانده تا افزایش فعالیت

      تجربه

      مدال مدیر آزمایشی
    09-16-2014|02:09 PM
ارسال: #3
RE: ○♥○ داستان های انگلیسی با ترجمه ی فارسی ○♥○

The Loan
Two friends, Sam and Mike, were riding on a bus. Suddenly the bus stopped and bandits got on. The bandits began robbing the passengers. They were taking the passengers’ jewelry and watches. They were taking all their money, too. Sam opened his wallet and took out twenty dollars. He gave the twenty dollars to Mike. “Why are you giving me this money?” Mike asked. “Last week I didn’t have any money, and you loaned me twenty dollars, remember?” sam said. “Yes, I remember,” Mike said. “I’m paying you back,” Sam said.


دو دوست به نام های سام و مایک در حال مسافرت در اتوبوس بودند. ناگهان اتوبوس توقف کرد و یک دسته راهزن وارد اتوبوس شدند. راهزنان شروع به غارت کردن مسافران کردند. آن ها شروع به گرفتن ساعت و اشیاء قیمتی مسافران کردند. ضمنا تمام پول های مسافران را نیز از آن ها می گرفتند. سام کیف پول خود را باز نمود و بیست دلار از آن بیرون آورد. او این بیست دلار را به مایک داد. مایک پرسید: «چرا این پول را به من می دهی؟» سام جواب داد: «یادت می آید هفته گذشته وقتی من پول نداشتم تو به من بیست دلار قرض دادی؟» مایک گفت: «بله، یادم هست.» سام گفت: «من دارم پولت را پس می دهم.»









زندگی تعداد دم و بازدم ها نیست

بلکه لحظاتی هست که قلبت محکم میزند

بخاطر خنده،بخاطر اتفاق های خوب غیره منتظره ،

بخاطر شگفتی،بخاطر شادی ،

بخاطر دوست داشتن های بی حساب،

بخاطر مهربانی،بخاطر عشق ...


مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد
(آخرین ویرایش در 06-25-2015 11:53 AM توسط royajoooon.)
جستجو پسنديدن پست پاسخ با نقل قول
[-] کاربرانی که این پست را پسندیده اند:
n96 (2015-11-16 23:12), Nahid74 (2016-01-08 10:43), Parisa_h (2015-11-17 00:04), royajoooon (2015-06-25 11:51), somayyeh (2015-06-25 11:49), zuko (2015-11-16 23:38)
  • n96
    *
    عضو انجمن
    • ارسال‌ها: 444
    • تاریخ ثبت‌نام: Aug 2014
    • اعتبار: 128
    • پسند کرده: 5,223
      پسند شده: 2,213 در 417 پست
    • دل نوشته ی من :میدونی "دوست دارم" یعنی چی؟ د: دلموبهت میدم و: ولت نمیکنم س: سایه سرت میشم ت: تمام عمرم کنارت میمونم دا: داغون میشم از نبودنت ر: راه دلشکستنتو بلد نیستم، یادم نمیگیرم م: مرگم نمیتونه عشقمو از بین ببره پس الکی به هرکسی نگو دوستت دارم!................ دوستت دارم حرمــــــــــت داره.
      حالت من: هیچ کدام

      رتبه : 21 [LevelLevelLevelLevel]
      مجموع امتیازات: 2,398
      رنک 52 / 524
      92% مانده تا ارتقا رتبه

      رنک
      فعالیت 190 / 2398
      94% مانده تا افزایش رنک

      فعالیت
      تجربه 96
      4% مانده تا افزایش فعالیت

      تجربه
    11-16-2015|11:19 PM
ارسال: #4
RE: ○♥○ داستان های انگلیسی با ترجمه ی فارسی ○♥○

A man checked into a hotel. There was a computer in his room so he decided to send an e-mail to his wife. However he accidentally typed a wrong e-mail address and without realizing his error he sent the e-mail.


Meanwhile….Somewhere in Houston a widow had just returned from her husband’s funeral. The widow decided to check her e-mail expecting condolence messages from relatives and friends.After reading the first message she fainted. The widow’s son rushed into the room found his mother on the floor and saw the computer screen which read:
To: My Loving Wife
Subject: I’ve Reached
Date: 2 May 2006
I know you’re surprised to hear from me. They have computers here and we are allowed to send e-mails to loved ones. I’ve just reached and have been checked in. I see that everything has been prepared for your arrival tomorrow. Looking forward to seeing you TOMORROW!

Your loving hubby.


مردی اتاق هتلی را تحویل گرفت .در اتاقش کامپیوتری بود،بنابراین تصمیم گرفت ایمیلی به همسرش بفرستد.ولی بطور تصادفی ایمیل را به آدرس اشتباه فرستاد و بدون اینکه متوجه اشتباهش شود،ایمیل را فرستاد.

با این وجود..جایی در هوستون ،بیوه ای از مراسم خاکسپاری شوهرش بازگشته بود.زن بیوه تصمیم گرفت ایمیلش را به این خاطر که پیامهای همدردی اقوام و دوستانش را بخواند،چک کند. پس از خواندن اولین پیام،از هوش رفت.پسرش به اتاق آمد و مادرش را کف اتاق دید و از صفحه کامپیوتر این را خواند:
به: همسر دوست داشتنی ام
موضوع: من رسیدم
تاریخ: دوم می 2006
میدانم از اینکه خبری از من داشته باشی خوشحال می شوی.آنها اینجا کامپیوتر داشتند و ما اجازه داریم به آنهایی که دوستشان داریم ایمیل بدهیم.من تازه رسیدم و اتاق را تحویل گرفته ام.می بینم که همه چیز آماده شده که فردا برسی.به امید دیدنت، فردا

شوهر دوستدارت مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيدمهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيدمهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد

جستجو پسنديدن پست پاسخ با نقل قول
[-] کاربرانی که این پست را پسندیده اند:
Nahid74 (2016-01-08 10:43), Parisa_h (2015-11-17 00:04), zuko (2015-11-16 23:38)
  • n96
    *
    عضو انجمن
    • ارسال‌ها: 444
    • تاریخ ثبت‌نام: Aug 2014
    • اعتبار: 128
    • پسند کرده: 5,223
      پسند شده: 2,213 در 417 پست
    • دل نوشته ی من :میدونی "دوست دارم" یعنی چی؟ د: دلموبهت میدم و: ولت نمیکنم س: سایه سرت میشم ت: تمام عمرم کنارت میمونم دا: داغون میشم از نبودنت ر: راه دلشکستنتو بلد نیستم، یادم نمیگیرم م: مرگم نمیتونه عشقمو از بین ببره پس الکی به هرکسی نگو دوستت دارم!................ دوستت دارم حرمــــــــــت داره.
      حالت من: هیچ کدام

      رتبه : 21 [LevelLevelLevelLevel]
      مجموع امتیازات: 2,398
      رنک 52 / 524
      92% مانده تا ارتقا رتبه

      رنک
      فعالیت 190 / 2398
      94% مانده تا افزایش رنک

      فعالیت
      تجربه 96
      4% مانده تا افزایش فعالیت

      تجربه
    11-16-2015|11:20 PM
ارسال: #5
RE: ○♥○ داستان های انگلیسی با ترجمه ی فارسی ○♥○


There once was a little boy who had a bad temper. His father gave him a bag of nails and told him that every time he lost his temper, he must hammer a nail into the back of the fence.

The first day, the boy had driven 37 nails into the fence. Over the next few weeks, as he learned to control his anger, the number of nails hammered daily gradually dwindled down.

He discovered it was easier to hold his temper than to drive those nails into the fence.

Finally the day came when the boy didn’t lose his temper at all. He told his father about it and the father suggested that the boy now pull out one nail for each day that he was able to hold his temper. The days passed and the boy was finally able to tell his father that all the nails were gone.

The father took his son by the hand and led him to the fence. He said, “You have done well, my son, but look at the holes in the fence. The fence will never be the same. When you say things in anger, they leave a scar just like this one.

You can put a knife in a man and draw it out. It won’t matter how many times you say I’m sorry the wound is still there. A verbal wound is as bad as a physical one.”


زمانی ،پسربچه ای بود که رفتار بدی داشت.پدرش به او کیفی پر از میخ داد و گفت هرگاه رفتار بدی انجام داد،باید میخی را به دیوار فروکند.
روز اول پسربچه،37 میخ وارد دیوارکرد.در طول هفته های بعد،وقتی یادگرفت بر رفتارش کنترل کند،تعداد میخ هایی که به دیوار میکوبید به تدریج کمتر شد.
او فهمید که کنترل رفتار، از کوبیدن میخ به دیوار آسانتر است.
سرانجام روزی رسید که پسر رفتارش را به کلی کنترل کرد. این موضوع را به پدرش گفت و پدر پیشنهاد کرد اکنون هر روزی که رفتارش را کنترل کند، میخی را بیرون بکشد.روزها گذشت و پسرک سرانجام به پدرش گفت که تمام میخ ها را بیرون کشیده.پدر دست پسرش را گرفت و سمت دیوار برد.پدر گفت: تو خوب شده ای اما به این سوراخهای دیوار نگاه کن.دیوار شبیه اولش نیست.وقتی چیزی را با عصبانیت بیان می کنی،آنها سوراخی مثل این ایجاد می کنند. تو میتوانی فردی را چاقو بزنی و آنرا دربیاوری . مهم نیست که چقدر از این کار ،اظهار تاسف کنی.آن جراحت همچنان باقی می ماند.ایجاد یک زخم بیانی(رفتار بد)،به بدی یک زخم و جراحت فیزیکی است

جستجو پسنديدن پست پاسخ با نقل قول
[-] کاربرانی که این پست را پسندیده اند:
Nahid74 (2016-01-08 10:44), Parisa_h (2015-11-17 00:04), zuko (2015-11-16 23:38)
  • n96
    *
    عضو انجمن
    • ارسال‌ها: 444
    • تاریخ ثبت‌نام: Aug 2014
    • اعتبار: 128
    • پسند کرده: 5,223
      پسند شده: 2,213 در 417 پست
    • دل نوشته ی من :میدونی "دوست دارم" یعنی چی؟ د: دلموبهت میدم و: ولت نمیکنم س: سایه سرت میشم ت: تمام عمرم کنارت میمونم دا: داغون میشم از نبودنت ر: راه دلشکستنتو بلد نیستم، یادم نمیگیرم م: مرگم نمیتونه عشقمو از بین ببره پس الکی به هرکسی نگو دوستت دارم!................ دوستت دارم حرمــــــــــت داره.
      حالت من: هیچ کدام

      رتبه : 21 [LevelLevelLevelLevel]
      مجموع امتیازات: 2,398
      رنک 52 / 524
      92% مانده تا ارتقا رتبه

      رنک
      فعالیت 190 / 2398
      94% مانده تا افزایش رنک

      فعالیت
      تجربه 96
      4% مانده تا افزایش فعالیت

      تجربه
    11-16-2015|11:22 PM
ارسال: #6
RE: ○♥○ داستان های انگلیسی با ترجمه ی فارسی ○♥○

Jack worked in an office in a small town. One day his boss said to him, 'Jack, I want you to go to Manchester, to an office there, to see Mr Brown. Here's the address.'

Jack went to Manchester by train. He left the station, and thought, 'The office isn’t far from the station. I'll find it easily.'

But after an hour he was still looking for it, so he stopped and asked an old lady. She said, 'Go straight along this street, turn to the left at the end, and it's the second building on the right.' Jack went and found it.

A few days later he went to the same city, but again he did not find the office, so he asked someone the way. It was the same old lady! She was very surprised and said, 'Are you still looking for that place?'

جك در شهر كوچكي در يك اداره كار مي‌كرد. روزي رييسش به او گفت: جك، مي‌خواهم براي ديدن آقاي براون در يك اداره به منچستر بروي. اين هم آدرسش.
جك با قطار به منچستر رفت. از ايستگاه خارج شد، و با خود گفت: آن اداره از ايستگاه دور نيست. به آساني آن را پيدا مي‌كنم.
اما بعد از يك ساعت او هنوز به دنبال آن (اداره) مي‌گشت، بنابراين ايستاد و از يك خانم پير پرسيد. او (آن زن) گفت: اين خيابان را مستقيم مي‌روي، در آخر به سمت چپ مي‌روي، و آن (اداره) دومين ساختمان در سمت راست است. جك رفت و آن را پيدا كرد.
چند روز بعد او به همان شهر رفت، اما دوباره آن اداره را پيدا نكرد، بنابراين مسير را از كسي پرسيد. او همان خانم پير بود! آن زن خيلي متعجب شد و گفت: آيا هنوز دنبال آن‌جا مي‌گردي؟

(آخرین ویرایش در 11-16-2015 11:25 PM توسط n96.)
جستجو پسنديدن پست پاسخ با نقل قول
[-] کاربرانی که این پست را پسندیده اند:
Nahid74 (2016-01-08 10:44), Parisa_h (2015-11-17 00:04), zuko (2015-11-16 23:38)
  • n96
    *
    عضو انجمن
    • ارسال‌ها: 444
    • تاریخ ثبت‌نام: Aug 2014
    • اعتبار: 128
    • پسند کرده: 5,223
      پسند شده: 2,213 در 417 پست
    • دل نوشته ی من :میدونی "دوست دارم" یعنی چی؟ د: دلموبهت میدم و: ولت نمیکنم س: سایه سرت میشم ت: تمام عمرم کنارت میمونم دا: داغون میشم از نبودنت ر: راه دلشکستنتو بلد نیستم، یادم نمیگیرم م: مرگم نمیتونه عشقمو از بین ببره پس الکی به هرکسی نگو دوستت دارم!................ دوستت دارم حرمــــــــــت داره.
      حالت من: هیچ کدام

      رتبه : 21 [LevelLevelLevelLevel]
      مجموع امتیازات: 2,398
      رنک 52 / 524
      92% مانده تا ارتقا رتبه

      رنک
      فعالیت 190 / 2398
      94% مانده تا افزایش رنک

      فعالیت
      تجربه 96
      4% مانده تا افزایش فعالیت

      تجربه
    11-16-2015|11:26 PM
ارسال: #7
RE: ○♥○ داستان های انگلیسی با ترجمه ی فارسی ○♥○

Peter was eight and a half years old, and he went to a school near his house. He always went there and came home on foot, and he usually got back on time, but last Friday he came home from school late. His mother was in the kitchen, and she saw him and said to him, “Why are you late today, Peter
“My teacher was angry and sent me to the headmaster after our lessons,” Peter answered
?”"To the headmaster?” his mother said. “Why did she send you to him
“Because she asked a question in the class; Peter said, “and none of the children gave her the answer except me.”
His mother was angry. “But why did the teacher send you to the headmaster then? Why didn”t she send all the other stupid children?” she asked Peter
.”Because her question was, “Who put glue on my chair?” Peter said

پیتر هشت سال و نیمش بود و به یک مدرسه در نزدیکی خونشون می‌رفت. او همیشه پیاده به آن جا می‌رفت و بر می‌گشت، و همیشه به موقع برمی‌گشت، اما جمعه‌ی قبل از مدرسه دیر به خانه آمد. مادرش در آشپزخانه بود،‌ و وقتی او (پیتر) را دید ازش پرسید «پیتر، چرا امروز دیر آمدی»؟
پیتر گفت: معلم عصبانی بود و بعد از درس مرا به پیش مدیر فرستاد.
مادرش گفت: پیش مدیر؟ چرا تو را پیش او فرستاد؟
پیتر گفت: برای اینکه او در کلاس یک سوال پرسید و هیچکس به غیر از من به سوال او جواب نداد.
مادرش عصبانی بود و از پیتر پرسید: در آن صورت چرا تو را پیش مدیر فرستاد؟ چرا بقیه‌ی بچه‌های احمق رو نفرستاد؟
پیتر گفت: برای اینکه سوالش این بود «چه کسی روی صندلی من چسب گذاشته؟» مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيدمهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيدمهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيدمهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد

جستجو پسنديدن پست پاسخ با نقل قول
[-] کاربرانی که این پست را پسندیده اند:
Nahid74 (2016-01-08 10:44), Parisa_h (2015-11-17 00:04), zuko (2015-11-16 23:38)
  • n96
    *
    عضو انجمن
    • ارسال‌ها: 444
    • تاریخ ثبت‌نام: Aug 2014
    • اعتبار: 128
    • پسند کرده: 5,223
      پسند شده: 2,213 در 417 پست
    • دل نوشته ی من :میدونی "دوست دارم" یعنی چی؟ د: دلموبهت میدم و: ولت نمیکنم س: سایه سرت میشم ت: تمام عمرم کنارت میمونم دا: داغون میشم از نبودنت ر: راه دلشکستنتو بلد نیستم، یادم نمیگیرم م: مرگم نمیتونه عشقمو از بین ببره پس الکی به هرکسی نگو دوستت دارم!................ دوستت دارم حرمــــــــــت داره.
      حالت من: هیچ کدام

      رتبه : 21 [LevelLevelLevelLevel]
      مجموع امتیازات: 2,398
      رنک 52 / 524
      92% مانده تا ارتقا رتبه

      رنک
      فعالیت 190 / 2398
      94% مانده تا افزایش رنک

      فعالیت
      تجربه 96
      4% مانده تا افزایش فعالیت

      تجربه
    11-16-2015|11:27 PM
ارسال: #8
RE: ○♥○ داستان های انگلیسی با ترجمه ی فارسی ○♥○

Last week I went to the theater, the play was very interesting. I didn’t enjoy it! A couple was sitting behind me, talking loudly. I couldn’t hear the actors; so I looked at them angrily. They didn’t pay any attention.
“I can’t hear a word” I said angrily.” it’s none of your business,” he said.” this is a private conversation!”


هفته قبل به تئاتر رفتم. نمایش بسیار جذاب بود.من از آن لذت نبردم.زوجی پشت سر من نشسته بودند و با صدای بلند صحبت می کردند.من نمی توانستم صدای بازیگران را بشنوم،بنابراین با عصبانیت به آنها نگاهی انداختم.آنها توجهی نکردند.با عصبانیت گفتم:”من یک کلمه نمی توانم بشنوم”.مرد گفت:”به تو ربطی ندارد.این یک گفتگوی خصوصی است مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيدمهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد

جستجو پسنديدن پست پاسخ با نقل قول
[-] کاربرانی که این پست را پسندیده اند:
Nahid74 (2016-01-08 10:44), Parisa_h (2015-11-17 00:04), zuko (2015-11-16 23:39)
  • n96
    *
    عضو انجمن
    • ارسال‌ها: 444
    • تاریخ ثبت‌نام: Aug 2014
    • اعتبار: 128
    • پسند کرده: 5,223
      پسند شده: 2,213 در 417 پست
    • دل نوشته ی من :میدونی "دوست دارم" یعنی چی؟ د: دلموبهت میدم و: ولت نمیکنم س: سایه سرت میشم ت: تمام عمرم کنارت میمونم دا: داغون میشم از نبودنت ر: راه دلشکستنتو بلد نیستم، یادم نمیگیرم م: مرگم نمیتونه عشقمو از بین ببره پس الکی به هرکسی نگو دوستت دارم!................ دوستت دارم حرمــــــــــت داره.
      حالت من: هیچ کدام

      رتبه : 21 [LevelLevelLevelLevel]
      مجموع امتیازات: 2,398
      رنک 52 / 524
      92% مانده تا ارتقا رتبه

      رنک
      فعالیت 190 / 2398
      94% مانده تا افزایش رنک

      فعالیت
      تجربه 96
      4% مانده تا افزایش فعالیت

      تجربه
    11-16-2015|11:31 PM
ارسال: #9
RE: ○♥○ داستان های انگلیسی با ترجمه ی فارسی ○♥○

Mr Edwards


Mr Edwards likes singing very much, but he is very bad at it. He went to dinner at a friend's house last week, and there were some other guests there too.

They had a good dinner, and then the hostess went to Mr Edwards and said 'You can sing, Peter. Please sing us something.'

Mr 'Edwards was very happy, and he began to sing an old song about the mountains of Spain. The guests listened to it for a few minutes and then one of the guests began to cry. She was a small woman and had dark hair and very dark eyes.

One of the other guests went to her, put his hand on her back and said, 'Please don't cry. Are you Spanish?'

Another young man asked, 'Do you love Spain?'

'No,' she answered, 'I'm not Spanish, and I've never been to Spain. I'm a singer, and I love music'


آقاي ادوارد خوانندگي را خيلي دوست داشت، ولي در آن خيلي بد بود. هفته‌ي گذشته براي شام به خانه‌ي دوستش رفت، در آنجا ميهمانان ديگري نيز بودند.

آن‌ها شام خوبي داشتند، و پس از آن خانم ميزبان به سمت آقاي ادوارد رفت و گفت: پيتر، شما مي‌توانيد بخوانيد. لطفا چيزي براي ما بخوانيد.

آقاي ادوارد خيلي خوشحال بود، و او شروع به خواندن يك آهنگ قديمي در مورد كوه‌هاي اسپانيا كرد. ميهمانان براي چند دقيقه به آن گوش دادند سپس يكي از ميهمانان شروع به گريه كرد. او زن كوچكي بود كه موهاي مشكي و چشم‌هاي خيلي مشكي داشت.

يكي ديگر از ميهمانان به سوي او رفت، دست خود را بر پشت او گذاشت و گفت: لطفا گريه نكنيد. آيا شما اسپانيايي هستيد؟

مرد جوان ديگري پرسيد: آيا شما اسپانيا را دوست داريد؟

او (آن زن) پاسخ داد: من اسپانيايي نيستم، و هرگز در اسپانيا نبوده‌ام. من يك خواننده‌ام، و موسيقي را دوست دارم!مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيدمهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيدمهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد

جستجو پسنديدن پست پاسخ با نقل قول
[-] کاربرانی که این پست را پسندیده اند:
Nahid74 (2016-01-08 10:45), Parisa_h (2015-11-17 00:04), zuko (2015-11-16 23:39)
  • n96
    *
    عضو انجمن
    • ارسال‌ها: 444
    • تاریخ ثبت‌نام: Aug 2014
    • اعتبار: 128
    • پسند کرده: 5,223
      پسند شده: 2,213 در 417 پست
    • دل نوشته ی من :میدونی "دوست دارم" یعنی چی؟ د: دلموبهت میدم و: ولت نمیکنم س: سایه سرت میشم ت: تمام عمرم کنارت میمونم دا: داغون میشم از نبودنت ر: راه دلشکستنتو بلد نیستم، یادم نمیگیرم م: مرگم نمیتونه عشقمو از بین ببره پس الکی به هرکسی نگو دوستت دارم!................ دوستت دارم حرمــــــــــت داره.
      حالت من: هیچ کدام

      رتبه : 21 [LevelLevelLevelLevel]
      مجموع امتیازات: 2,398
      رنک 52 / 524
      92% مانده تا ارتقا رتبه

      رنک
      فعالیت 190 / 2398
      94% مانده تا افزایش رنک

      فعالیت
      تجربه 96
      4% مانده تا افزایش فعالیت

      تجربه
    11-16-2015|11:38 PM
ارسال: #10
RE: ○♥○ داستان های انگلیسی با ترجمه ی فارسی ○♥○

fridge

Raymond purchased a new fridge. The local council wanted £20 to remove his old fridge in an environmentally friendly fashion, so in order to save money he put it in his front garden with a sign that read, “Free to a good home. You want it, please take it.”

The fridge stood untouched for 4 days.

Raymond changed his tactics. He made a sign saying, 'Fridge for sale - £50.'

One day later the fridge disappeared: stolen.

یخچال

ریموند یخچال نویی خریده بود برای اینكه یخچال كهنه اش را درو بندازه 20 دلار باید هزینه می كرد
برای اینكه این پول را ندهد یخچال را می گذارد داخل حیاط با این تابلو :مجانیه ببرید

تا چهار روز یخچال از جاش تكان نخورد

ریموند شیوه اش را عوض كرد تابلویی زد به این عنوان : یخچال برای فروش 50 دلار

روز بعد یخچالی در كار نبود :به سرقت رفته بودمهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد

جستجو پسنديدن پست پاسخ با نقل قول
[-] کاربرانی که این پست را پسندیده اند:
Nahid74 (2016-01-08 10:45), Parisa_h (2015-11-17 00:05)
ارسال پاسخ




موضوعات مشابه ...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  ترجمه مقاله:اصطلاحات انگلیسی به فارسی mahtabnaderimc 0 32 01-11-2017 03:48 PM
آخرین ارسال: mahtabnaderimc
  ترجمه آهنگ Let it Go انیمیشن Frozen توسط خودم 엘르나스 0 285 01-03-2015 04:39 PM
آخرین ارسال: 엘르나스
  فهرست واژه های گرامر انگلیسی ƓὄὄƉ ǤIRĿ 7 277 12-30-2014 09:10 AM
آخرین ارسال: ƓὄὄƉ ǤIRĿ
  خداوند در زبان انگلیسی ƓὄὄƉ ǤIRĿ 0 186 12-30-2014 02:15 AM
آخرین ارسال: ƓὄὄƉ ǤIRĿ
  حیوانات اهلی به زبان انگلیسی ƓὄὄƉ ǤIRĿ 0 182 12-30-2014 02:05 AM
آخرین ارسال: ƓὄὄƉ ǤIRĿ
  99 کلمه که شما رو در صحبت کردن به زبان انگلیسی کمک میکنه... ƓὄὄƉ ǤIRĿ 0 170 12-30-2014 02:02 AM
آخرین ارسال: ƓὄὄƉ ǤIRĿ
  ضرب المثل های انگلیسی ƓὄὄƉ ǤIRĿ 6 294 12-22-2014 12:54 AM
آخرین ارسال: ƓὄὄƉ ǤIRĿ
  اصطلاحات کاربردی و عامیانه انگلیسی *Sun Light* 19 962 11-20-2014 12:02 PM
آخرین ارسال: kyuti
  *** جوک های انگلیسی با ترجمه ی فارسی *** n96 19 1,166 09-29-2014 09:01 PM
آخرین ارسال: **MAHSA**
  ✿ اصطلاحات انگلیسی ✿ n96 8 492 09-25-2014 08:01 PM
آخرین ارسال: n96

مدیریت موضوع

پرش به انجمن: